تبليغاتX
شبهای کابل

شبهای کابل

داستان

به ارتفاع 200 تا 300 متر از سطح دامنه کوه اتاقی را ساخته بودند فقط برای این خاطر که ممکن است کس یا کسانی اتفاقی یا از روی عمد مهمان آنها شوند و اهالی این ده کوچک جواب نه برای بود و باش آنها نداشته باشند. بله فقط به همين دليل دختران آفتاب ندیده ( به ندرت دیده) مجبورند نان چندین انسان مفت خور را جور کنند و عرقهاشان برای کسانی ریخته می شود که حتی یک بار هم نمی توانند ببیندش. دختران اين چند قريه به دليل پراكنده گي خانه از هم دورند و اين دوري گاهي به ماهها مي انجامد و اگر كمي بزرگ شوند شايد به سالها كشيده شود و آنها محرومند از بودن در بين دختراني از جنسيت خود ، شايد به دليل لينكه نبايد مردي آنها را ببيند. آخ!كه اين مردها چقدر بدند كه مي گذارند زيبايي شان پنهان بماند فقط به دليل اينكه مردهاي ديگر نبايد او را ببيند و در وقت خواستگاري هم زود از اين به خانه ديگري فرستاده مي شوند تا مبادا فاميل شان را بدنام كنند و اين ترديدهاي كشنده ادامه دارند تا وقتي به راستي بميرند و زير خربارها خاك بروند و آن زمان مردها نفسي راحت مي كشند و بين خود مي گويند كه چقدر پاك بود و حتي براي يك دفعه ما نديديمش و خوب مرد با آبرو مرد و به همين سادگي براي يك انسان زندگي پايان مي يابد و من فكر مي كنم كه براي او جهان به پايان خود مي رسد بعد از او هر اتفاقي كه بيفتد او نيست و البته در دوران زندگي هم نبوده و حتي نمي دانست زمين همين چند خانه نيست آخه او تصويري نديده بود نه نه او هيچ نمي دانست حتي از حركت زمين به دور خودش هم بي خبر بود و شايد به او گفته بودند كه زمين روز شاخ گاو است و همين. زندگي براي اين دختران زيبا به همين سادگي شروع مي شود و به راحتي خوردن يك پياله آب پايان مي يابد. غم انگيز خواهد بود اگر بدانيد كه براي آمدن اختياري نداشتند و براي رفتن هم. مثل همان ماشين برنامه ريزي شده در كشورهاي مدرن كار مي كنند و كار مي كنند و گاهي مثل ديگر اهالي زمين مي خوابند از سر اجبار، گاهي نيازهاي جنسي مردها را ارضاء مي كنند، گاهي هم عبادت مي كنند و عبادت شان را شايد تا به حال كمتر كسي به غير از اعضاء فاميلشان ديده باشد، گاهي مي خورند و مي پوشند و همه اينها عادت شده و چيزي به نام رفاء برايشان بيگانه است استراحتاشان تفريح نيست بخشي از همان برنامه زندگي شان است به دليل تاريك شدن هوا و اينكه در تاريكي كاري نمي توان كرد. چيزي به نام كوچه نيست و بايد از ميان حياط خلوت ديگري گذشت و آن هم در شرايطي كه مردي نباشد. زودتر از همه بيدار مي شوند و زود شير گاو، گوسفند و يا بز را مي دوشند، گرم مي كنند و براي نان صبح آماده مي كنند و يا براي ديگر چيزهايي كه از شير مي گيرند(ماست،مسكه، قروت ، قيماق و ...). بعضي هاشان به سر زمين مي روند كه براي حيوانات علف تهيه كنند و بر دوش بگذارند و بياورند و اگر بي كار ماندن بايد چيزي براي خانه جور كنند( دسترخان، گليم، فرش ،سبد و ...) لباس ها را بايد بشويد و يا بدوزد،‌بچه ها را تميز بكنند ، براي چند وعده نان جور كنند ، اطراف را جارو كنند و صدها كار ديگر. شب هم حسته و كوبيده بخوابند براي اينكه فردايي هم در كار است و زندگي به همين روال جريان دارد. 

اتاق در این ارتفاع اشتیاقی عجیب را برای ایستادن کنار کلکینهای چوبیش ایجاد می کرد، مناظر درون آن آنقدر زیباست که گاهی خود را در ارتفاع و معلق احساس می کردی و گاهی به شدت می ترسیدی تا مبادا از این ارتفاع سقوط کنی. کنار هر کلکین شمعی است تا خدای نکرده در شب ارتفاع را فراموش نکنی، شبها آنقدر تاریک اند که گاهی هیچ نیست و ترس انسان را در آغوش می گیرد که مبادا گم شده باشیم یا اینکه ممکن این شب با این عظمت به طلوع نکشد. مردم این ده خانه هاشان شاید به همین دلیل دیوار ندارد و همه در حیاط خلوتی مشترک هستند و شبها که تنها فرصت برای کار نکردن است گرد هم جمع می شوند و تا می توانند قصه می کنند و حتی به امور روزانه دولتی در پایتخت هم می اندیشند و با جرات می گویند که اگر دولت مرد بودند در این شرایط چه ها می کردند و با این بحثها هم مدتی از شب را سپری می کنند و هم راهکاری برای عقده گوشایی می یابند و صدای گله مندی خود را می گشایند که چرا در هر مرحله از تاریخ اشتباهی از طرف آنها صورت گرفته و ابزاری شده اند در دست بعضی شخصیتهای دولتی یا غیر آن و حال از انهمه تلاش هیچ نمانده مگر اینکه چند چوپان و دهها زراعت کارشان کشته شدند. اتاق خوب ساخته شده و از سه طرف بادی خنک مي وزيد و بوی درختهای پایین دره به مشام می رسيد ،خوشایند و شیرین است. ساعتي كنار كلكين نشستم تا شايد احساس كنم عمق اين ارتفاع را كه در اولين مرحله فقط ترس بود كه مرا از كنارش دور مي كرد و اما بعد از چند دقيقه من  تركيبي از تصوير شده بودم و احساسي همراه بودن با عناصر ديگر را داشتم . هيجاني دارد كه اگر فكر كني براي دقايقي از خودشان هستي و مي تواني نترسي و تك تك شاخه هاي بلند را در دست بگيري و مثل خوشه هاي گندم دستي بكشي و حسي شبيه برگ را داشته باشي. نمي دانم دقيقآ كي از خواب بيدار شدم صبح بود و هوا مسلط بر تمام دره، تا بيكران هر چه را مي ديدم پوشيده شده بود و دلم گرفت آخه نمي توانستم غرور ديروز اين دستهاي بلند ببينم و گويي همه چيز خواب بود و خيالي زودگذر و خال هيچ نبود. اهالي مي گفتند:"اين كوههاي بلند همان كودكان مهربان ديروز بعضي اوقات زود قار مي شوند و در آغوش سرد ابرهاي منسجم فرو مي روند و گاهي تا ماهها ما اثري از ستاره و آفتاب نداريم و من نمي توانم باور كنم از همين چند دقيقه قبل دلم گرقته بود چه برسد براي چند ماه، نه! نمي توانستم باوركنم كه اينها گاهي براي چند ماه آفتاب ندارند ، گاهي هم اين ابرهاي كهنه كار آنقدر مي گريند تا قطره قطره سيلي تشكيل شود و تمام هر آنچه در راه است را با خود ببرد. زمين در اين جغرافيا به معناي قسمتي كه از خاك تشكيل شده  بسيار كم است و اهالي آن اگر چيزي بكارند فقط به سال اول اميدوارند و مساحت آن هم آنقدر كم است كه نمي توان از آن محصول درست به دست آورد اما با تمام اينها مردم اميداورم به زندگي و تمام سال را تلاش مي كنند. هر چيزي در اينجا به سختي به دست مي آيد و به همين دليل مردم شكرگزارند. عجيبند و سرسخت و از زندگي انتظاراتشان كم است(نمي دانم چرا گاهي به انسان بودن آنها شك مي كنم شايد به دليل اين باشد كه آنها در اين جغرافيا به دنيا مي آيند و قصه به دنيا آمدنشان هم پيچيده است و مرموز و در همان جا به راحتي مي ميرند و جهان را با تمام اين پيشرفت و ترقي اش به راحتي ترك مي كنند، بله اين موضوع براي من سخت است يا براي دوستانم كه از زندگي خيلي بيشتر مي خواهيم و هميشه به نوعي از جغرافيا بدهكار و عصبي هستيم و اين كه چرا در اين نقطه و صدها چراي ديگر كه به جزء سكوت و از بين بردن انرژي ما نتيجه يي ديگر ندارد.) آنقدر اين انتظارات كم است كه اصلا با عقلانيت قرن من و نسل من خوانش ندارد. از زندگي با تمام پيچيده گي اش فقط چند درخت، رود،انواع حيوانات باركش و گوشتي(معمولا شير هم دارند)، اتاق كوچك و معمولا تنگ و تاريك، خيمه،سه و چهار زير انداز و .... وقتي مجبور شدم براي 12 تا 13 ساعت پياده روي كنم دليل لاغر بودن اهالي اين دره را فهميدم (در مركز افغانستان بيشتر مردم روستا نشين در اين گونه دره ها زندگي مي كنند و از اين دره ها به صدها تاي ديگر هم وجود دارد و در دوران جهاد اين دره ها پناگاه مرداني بوده اند كه در هر صورت با سرنوشت شان بازي شد و اين پروسه هنوز دوام دارد و شايد باز همان قصه دينداري و ساده بودن آنهاست كه پيچيده گي هاي انسان را فقط مثل خود مي دانند و نه بيشتر و هميشه به خاطر ديگران به هر بهانه يي كشته شده اند و حال كه بازماندگانشان اسير فقر و ناداري هستند خبري از سردمداران جهاد نيست و به نوعي دچار يك زندگي فلاكت بار اجباري به انتخاب خود شده اند و راهي ديگر برايشان وجود ندارد و به نوعي تسليم سرنوشت شده اند.) پياده روي هاي هر روزه گوشتي بر استخوانشان نمانده .

نمي دانيد با چه حسرتي خاطرات دوران جنگ را روايت مي كردند و من هم مي شنيدم و واكنشي نشان نمي دادم .تاريخ از نگاه نزديكترين اشخاص به شكل يك مستند روايت مي شد و كاش مي شد تاريخ همين بود نه پراكنده هايي كه ما در توصيف كس يا كساني مي سازيم يه دلايل علايق قومي،زباني يا ده ها نكته ديگر كه نمي توان واقعيت را نوشت. من به درستي نادرست بودن قسمت بيشتر تاريخ در افغانستان را لمس كردم چرا كه مردم چشم داشتهاي خودشان را روايت مي كردند و تو را دچار ترديدي عجيب رد مقايسه با متن تاريخ مي كرد و به درستي نمي توانستي تجزيه و تحليل كني. به راستي كه اين مردم صبورند و در مقابل انسانهاي كه تا به دبروز صدها جوانشان را كشته بودند شكيبايي عجيب داشتند(البته شايد به دليل اين بود كه نمي توانستند و باز قدرت را در دست همان ها مي ديدند) و وقتي بيشتر پيش مي رفتيم و مسايل ريزتر مي شد به ناگاه خودشان را به نوعي كه قابل لمس بود سانسور مي كردند و باز كوچه را پيچيده مي كردند. واي ! كه اين مردم چه روزهايي را سپري كرده اند در كنار دوست داشتني ترين انسانهاي عصر خود بوده اند و اما امروز دچار ترديدي شگرف و شكي به بزرگي همه تاريخ هستند و خود اعتراف به دقيق نبودن برخوردشان در چند دهه قبل هستند.

يكي از اهالي تعريف كرد كه در جريان جنگهاي بعد از خروج نيروهاي روس دو قومندان دوست بين خود برخوردي داشتند كه بيشتر از 200 جوان آنها كشته شده و من نمي دانستم چه كساني را بايد مقصر دانست آنهايي را كه از سادگي اين مردم استفاده ابزاري و شخصي كردند و يا اينكه ايدئولوژي را قرباني قوم و مسايل مربوط به آن. هر چه بود ما امروز بايد بيشتر به روايتهاي مردم رجوع كنيم نه به بنگاه هاي تاريخ ساز و قهرمان پرور كه به دليل داستن بودجه هاي انبوه به سادگي اين كار را پيش مي برند. تا به حال دقت كرده ايد كه چرا ايدئولوژي هاي بزرگ نمي تواند براي چند سالي در جغرافياي ما دوام بياورد. من فكر مي كنم كه از هر جهان بيني فقط چند بخش، كه آن هم زود تعبير شده و تفسير و برخورد با آن، آني بوده و از روي احساس، وارد كشور شده و آوردگان آن قشر هميشه نزديك به توده ها را به ديده تحقير نگاه كرده اند و نه چيزي ديگر(مخصوصا اهالي مناطقي را براي شما تصوير كردم كه تا چه اندازه به يك تعداد اندك اعتماد دارند و تا چه اندازه در مقابل آنها انعطاف به خرج مي دهند. اما من فكر مي كنم با به وجود آمدن پديده مهاجرت و برخورد عيني با اين مسايل بخشي از جامعه پراكنده ما تا اندازه ايي ثبات فكري يافته اند و ديگر انديشه يي را مگر به دلايل عقلاني انكار نمي كنند و بيشتر به خود و انديشه خود باورمندند و خبرهايي كه آنها براي اهالي داخل آورده اند مردم ديگر را نيز تا حدي قابل انعطاف كرده و شايد به راحتي ابزار اين و آن نشوند.) بايد مردم را با عمق جهان بيني هاي بزرگ آشنا كرد. هنوز در اين دره ها مردم به ملا امام مسجد، ريش سفيد، يك مرد و كلان فاميل ديدي الهي دارند و حتي گاهي آنقدر به آنها اعتماد دارند كه متن را ناديده گرفته و از ديني پيروي مي كنند كه اين بخش كوچك براي شان در طول زندگي شان براي آنها تعبير و تفسير مي كنند. مثلا ريش سفيد اين دره بيشتر از 10 زن داشت وليكن هيچ كس اين حق را به خود نمي داد تا دلايل آن را بداند و اينكه در درون فاميل ريش سفيد چه مي گذرد و حتي تا اندازه يي افتخار بود كه فلاني دختر خود را به اين ريش سفيد داده و حتي چيزي طلب نكرده و به نوعي بخشش داده و يا نذر كرده. كلان فاميل تصميم مي گيرد كه پسر و دختر ناديده با هم وصلت كنند و حتي گاهي تا شب اول زندگي همديگر را نمي بينند.اين همه قدرت را چه كسي به آنها داده، دين كه اين جواز را نمي دهد اما انسانهايي هستند كه با استفاه از اعتماد ديگران دست به تحريف مي زنند و چند نسل را دچار مشكلات مي كنند.

بگذريم زياد ارتباط به ويژگي هاي فيزيكي اين دره نداشت اما نمي توانستم به راحتي از كنارش بگذرم و به نوعي خواستيم واقع بين باشم و خيلي راحت با گذشته برخورد كنم و زياد به ساختهاي مقدس بعد از جنگ اعتماد نكنم. از گذشته تنها چيزي كه حقيقت محض است فقر باقي مانده از آن دوران است همين و بس.

جغرافياي منطقه پيچيده است و نمي توان درك درستي از جهت داشت مگر آنكه زياد به اين مناطق سفر كني و يا اينكه از ابزار سنجش جهت استفاده كنيم(GPS).دره هايي كه اصلا تمامي ندارد و انتهاي يكي در آغاز ديگر است. در مسير راه حركت آب حتمي است شايد كم باشد اما است. چون دره ها تنگ هستند و هر لحظه امكان ريزش سنگريزه هاي تخريب شده وجود دارد پس نمي توان يك راه دايمي را پيدا كرد و دايما راه تغيير مي كند و در قسمتهايي از مسير آب پلهاي كه نتيجه كار مردم و انكشاف دهات است را با خود داريم. ارتفاع دايمآ در حال تغيير است و اين تغيير ما را مي ترساند و گاهي دچار هيجان مي كرد. از بالا منظره دره هاي عميق ديدني است و بوييدني(حركت بوي درختهاي ارچه،بوته هاي علف و بعضي از بوته هاي گل وحشي به طرف بالا است.)، از بالا هر چه نگاه مي كردي بيشتر به عميق بودن دره اعتماد مي كردي پس نبايد زياد به عمق دره خيره مي شديم. اكثر خانه از جنس همين دره است و روي ارتفاع ساخته شده و تصويرساز خوبي است براي اول صبح. مردم اينجا براي خانه هاشان زياد كلكين درست نمي كنند شايد به دليل گرمي هوا باشد و شايد هم به همان دليلي كه در بالا اشاره كردم كه ناشي از تصميم گيريهاي يك نفر باشد. من تلاش كردم بفهمم كه چرا اين مردم خانه هاشان را بر روي دامنه هاي نزديك به دلتاهاي رسوبي آن مي سازند.چون من فكر مي كنم دوام اين خانه ها كم است و با زياد شدن مقدار بارندگي (باران يا برف) امكان لغزش يا آب برد وجود دارد و اين مسير كه در طي دوران طولاني زمين شناسي به وجود آمده بيشتر به ناوداني مي ماند كه بيشترين آب را قرار است از خود عبور دهد. شايد به اين دليل باشد كه آينده و آينده نگري براي شان بي مفهوم و گاهي خنده دار است. وقتي تلاش كردم تا قانع شان كنم كه جاي خوبي را انتخاب نكرده اند با خنده جواب دادند مگر چقدر قرار است زنده باشيم و زندگي كنيم. زندگي براي آنها آن مفهوم فلسفي خود را نداشت و ندارد، شايد حق داشتند به گپ هاي من صرف نگاه يك جوان خام را داشته باشند. البته مي خواهم موضوع ديگري را هم يادآوري كنم كه آنها فقط به گپ هاي من بي اعتنا بودند و به آن دو انجينر معدن كه از من بزرگتر بودند ديدي محترمانه تر داشتند و تا جايي با نظريات شان مخالفتي نداشتند و حتي مي پذيرفتند،‌ اين موضوع به نظر من نتيجه همان مردسالاري محض در اين جاست كه حتي به كساني كه سن و سال كم تر دارند بي اعتماد و بي اعتنا هستند. تا حالا شنيديد كه همين مردم بارها تكرار كرده اند كه بايد گپ راست را از كودك شنيد اما چرا باز در حساس ترين موضوعات به آنها بي اعتمادند به راستي اين مردم پيچيده اند و تا جايي مرعوب و شكست خورده قدرت، كه نه كودكان آن را دارند و نه زنان، حالا اين قدرت ممكن است در طول زندگي شان خدا تعبير شده باشد و يا موجودي كه به نوعي با او در ارتباط نزديكتري هستند و فكر كردن براي آنها اهميتي بيشتر از فكر كردن براي رفع گرسنگي ،تشنگي يا رفع قرايض مردانه ندارد. نمي دانم چه بايد كرد كه اين افكار شكل يافته را از بين برد يا حداقل دچار ترديد كرد و اعتبار آن را از بين برد. البته وقتي از ولايت به طرف اين دره و انتهاي آن حركت مي كردي تفاوت را به راحتي مي ديدي و به توان كتاب ، رسانه هاي ارتباطي و يا مراكز آموزش سواد ابتدايي پي مي بردي. اما اين حركت كند است و اقتصاد تاثيرعمده در اين مسير دارد حالا اين اقتصاد مي تواند دولتي باشد يا از مردم خود اين جغرافيا.

مردم اين منتطقه دام دارند و زراعت زياد كار وقت گيري نيست چون زمين زراعتي خوب ندارند و تمركزشان بيشتر روي دامداري است و در اين روزها از همه بيشتر زير فشار بالا رفتن قيمتها هستند، از طرفي مجبورند كالاي مورد نياز خود (آرد،روغن و برنج) را از بازار بخرند و از طرفي كالاي خود را به دليل پايين شدن تقاضاي بازار و نياز به نقدينگي به بهاي كمتر بفروشند. خيلي غم انگيز است اگر بدانيم با چه زحمتي اين دام را مي پرورانند.

 

بعد از سفر به اطراف ولايت تخار  13/3/1387 سيد نادر  

+ نوشته شده در  2008/6/10ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

اين چشمها از اهالی همین شهرند؟!

كمي به تو محتاج شده ام

کمی به لبخندهایت

گریه نکن که هوا طوفانی است

و زمین بهانه گیر 

ناز ناز راه می روی دختر پیاده روهای شهر

یک کاسه عسل نوشیدم

غلیظ شیرینی با همان چادر بلند

می گذری

و بعد چیزی ماندگار می شود

شبیه خاطره یک روز برفی

رد می شود از این کوچه

آهای کوچه! عاشق شده امواج تنم 

بپوشان مسیر را که بوی تو سخت درگیرم کرده

کوچه

این درخت سرتاپا شبیه است به تو

با پوستی نازک

که هر روز پرنده ها را می شوراند

تو قلبی که می تپی و می تکانی استخوانهایم را

بنشین بخوان رمز سلول های تنت را

که هنوز فاجعه می آفریند لبخندت

صدای پیچیده در من گناه حنجره تاری است از اهالی همین شهر

می پیچم در لای لابه لای ورقهایت

حس می کنی

بیگانه نیست

پرنده است محتاج همین شاخه ی بلند

پریشان کرده یی تار و پود را

پریشان می کند

و بعد مهاجر می شود لبها

حکایت سیبهای ترش حوا چیست ؟

هر چه است این سرزمین

سرزمین سیبهای سرخ است

و بوییدنی است 

بپوشان که سخت مرد روستایی عاشق شده است

پیچ و خمهای روی دشت

مسیر دره یی است نزدیک رود تنت

جاری است

پاهایم بر سردی تنت قدم می زند روی رگهای مست

سرد

سرد سرد

رود جوان عریانی تو سبب مرگ دریاچه است

و پرنده های مهاجر

به شکار آمده بود

هیچ، هیچ هیچ

ببخش کمی از ترشی لبانت

شاید کودکان صیاد منتظرند و گرسنه

رود جوان شریانهای تو زندگی است

بوسیدنی است

بگذار برای یک بار ببوسد این لبها پرده تنت را

هر چند گناه است بگذار منزل کند

طواف کند

و بعد هر چه می خواهی سنگم بزن.

 

4/2/1387

 

 

+ نوشته شده در  2008/4/25ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

دیشب به دلیل نبودن برق وقت بیشتری پیدا کردم و به سراغ ادامه رمان زیبای آناکارنینا رفتم . خواندنش وقت گیر است و اگر بخواهی می توانی زود خسته شوی و به همین دلیل تلاش کردم تا زود خسته نشوم و ادامه بدهم. در قسمتی از این رمان دو برادر در روستایی نزدیک مسکو برای یک گفت و شنود بسیار شیرین انتخاب شده و فکر می کنم یکی از این چهره ها همان تولستوی است و دیگری طبقه حاکم آن دوران سیاه اربابی و رعیتی و حاکمیت تعدادی سرمایه دار حاکم و وفادار به سیستم بر اکثریت مردم مزدبگیر و قانع (تعداد زیادی از این طبقه دیگری را نجیب زاده یا اصیلزاده می داند و خود بر این باور است که فلسفه آفرینش او بودن در این دستگاه سرمایه پرور و وسیله یی برای ارباب است).

برادر بزرگتر بارها از لوین (کوچکتر) می پرسد که چرا برایش بودن در شورای روستا بی تفاوت است و حضور فعال ندارد. او هم به تکرار بی نیازی خود را بر زبان می آورد و دلایل منطقی برادر را جزء فشاری بر اعصاب خود نمی داند. برادرش می خواهد بداند دلیل او چیست و برای چه ساخت مکتب یا شفاخانه اهمیتی برایش ندارد. لوین انسانی است روستایی و چندان به فلسفه و منطق علاقه ندارد و بیشتر خودش و آنچه در نظرش درست آمد ملاک است و ارزش دارد و نمی خواهد به دیگران فکر کند، او می خواهد هر سال محصول بیشتری را به دست آورد و وظیفه کارگر رساندن او است به این هدف و اگر او بچه هایی دارد که باید مکتب بروند و یا دچار امراض مردگبار و یا ساده می شوند اهمیتی ندارد و او می داند تا زمانی که سرمایه در اختیارش باشد همه چیز حتی داکتر و یا معلم خصوصی در دسترس سرمایه اوست. دید لوین برای برادرش سرگی ایوانویچ بسیار آزاردهنده و منطقی نیست، اما او می داند تا زمانی که این شرایط  و همه چیز برای این برتری آماده باشد برادرش نمی تواند طرز تفکر خویش به جامعه را تغییر دهد و در جایی دیگر سرگی ایوانویچ بعد از اینکه لوین از همکاری با رعیت خویش شاد و خندان می آید یا خود فکر می کند لوین حق دارد این طور بیندیشد چون رفاع و آسایش او درهمین سیستم نهفته است و طبقه محکوم به همان دلیل که از فرصتها نمی خواهد استفاده کند و راضی است به این شرایط ، باید برای هر روز زنده ماندن خویش هر روز به دنبال کار باشد و راهی پیدا کند تا دیگر اعضای فامیلش از گرسنگی نمیرد و یا در مواقع ضرور مثل رفتن به مکتب یا به شفاخانه پول داشته باشد، پس تا زمانی یک طبقه این طور می اندیشد و دیگری برای رفتن به کشورهای همسایه جهت تبدیل شرایط زندگی فکر می کند و برنامه های بلند مدت با هزینه های سرسام آور طرح ریزی می کند تا مبادا اوقاتش مثل هم و به تکرار بگذرد می توان نتیجه گرفت که یا باید یکی از این طبقه تغییر ایده بدهند و یا اینکه محرکی دردرون یکی از آنها از درون این بی تفاوتی را به رخ شان بکشد و عواقب آن را تذکر بدهد و نمایشی از وضعیت فلاکتبار یکی برای دیگری باشد تا شاید جامعه از حالت این یکنواختی حاکم و محکوم بر آید. البته در بعضی جاها ما می بینیم لوین هم بی علاقه نیست تا وضعیت اطرافیانش بهتر از این شود مثلا وقتی تصمیم می گیرد تا به همراه 42 نفر از رعیت خویش یک روز تمام کاری مشابه آنها انجام دهد. او در ابتدا از اینکه به عنوان یک اصیلزاده قرار است ترشک ها را درو کند کمی احساس خجالت دارد و دستش درست به داس نمی چرخد و از اینکه در اطرافش چه می گذرد کمی آشفته می شود و وقتی کار را بهتر انجام می دهد و به شب نزدیک می شود(البته با این ملاحظه که صبحانه و نان چاشت را با رعیت می خورد و هنگام خواب بعد از چاشت مثل آنها روی علفها می خوابد و از این عمل خویش مثل اینکه رضایت دارد) تلاش دارد تا از آنچه در اطرافش می گذرد آگاه شود مثلا به جوانی که مثل خودش تازه کار است مدام نگاه می کند و از اینکه او جوان است و کار می کند کمی به فکر می رود(تولستوی اینجا زیاد ارتباط بین ارباب و جوان ایجاد نکرده و شاید میل درونی لوین اینطور بوده ). اطرافیان لوین و رفتار آنها خیلی جالب است مثل خیلی از مهاجرانی که در ایران یا دیگر کشورهای همسایه یا جهان مشغول به کارند و خودشان به ناچار یا از روی اراده این وضعیت را قبول کرده اند و نمی توانند فکر کنند که روزی می توانند بدون اینکه در دستگاه ارباب باشند زندگی کنند و به نوعی این وضعیت را گناه سرنوشت می دانند و ماندن در این سرنوشت را وظیفه خویش می پندارند. من بارها شنیده ام که پدرم می گفت ما همین قدر از دنیا سهم داریم و بس و بیشتر از آن حق نا نیست و خدا نمی خواهد و به نوعی مرا در این گمان که خدا هم با سرمایه دار هم رای و موافق و حتی گاهی فکر می کردم او است که تمام این سرمایه را به او بخشیده و به دیگران نمی خواهد بدهد تا مبادا بعدا به جهنم بروند و می گویند دیگران ظرفیت سرمایه داشتن را ندارند و شکستن این سنت به منظور مبارزه با خواست خدا و عقاید و باورهای آنها قلمداد می شد. پدرم همیشه می گفت خداوند ما را آزمایش می کند و نمی دانم چرا طبقه سرمایه دار آزمایش نمی شد و فقط ما بودیم که باید به این وضع شکرانه می کشیدیم وگرنه دچار عذاب اللهی می شدیم. من فکر می کنم این افکار به دلیل اینکه ابزار تبلیغ دین در دست سرمایه دار است به این شکل خود را نشان داده و گرنه خدا شاید مخالفتی نداشته باشد که جوانی از طبقه رعیت به خود حق بدهد با دیگران تفاوتی ندارد و تنها فرصتها یا زمان بوده که به نفع او رقم نخورده و با توجه به این دو می تواند مثل دیگران باشد که البته نمونه های این قشر هم زیاد به دیده  و ثابت شده که دین مخالفتی با این وضع ندارد. رعیت لوین به این می اندیشند که چرا و به چه دلیلی ارباب می خواهد کار کند چرا که او نیازی ندارد (لوین این کار را برای تفریح یا ورزش بدنش انجام می دهد) و اصیلزاده است و او حق ندارد احترام و شان این طبقه را با این اعمال لگد مال کند. وقتی لوین کار را تمام می کند بدون اینکه به چیزی دیگر بیندیشد که چرا و به چه دلیل آمده و یا به رعیت و وضعیت آنها بیشتر فکر کند با شادی که از انجام کار بیشتر است ناشی می شود به طرف خانه اش می رود و با ترس اینکه مبادا برادرش از کار او آگاه شود(لوین فکر می کند که سرگی او را به این خاطر که با رعیت هم کار و هم کاسه شده ملامت می کند) وارد می شود و بر خلاف دیدش ، می بیند که سرگی او را چون فعالیت فیزیکی داشته تحصین می کند. آنچه بین لوین و سرگی می گذرد نمونه یی است از هزاران اتفاقی که افتاد و زمینه انقلاب 1917 را در روسیه به راه انداخت. توده ها به این باور رسیده بودند که وضعیت امروزیشان نتیجه سرنوشت نیست و آنها حق دارند تا برای آینده خویش تلاش کنند و وضعیت زندگی بر اساس میزان تلاش و استعداد افراد باشد و فرصت یا حق از پیش تعیین شده معیار نباشد البته با قید این نکته که ارگان دولت ضمانتی برای اجرای این طرز دید به سرمایه باشد و با مدیریت شرایط و فرصتهای ایجاد شده به همه حق انتخاب داده شود.

 

......

امروز هنوز صدای تو است

بهانه ی پرواز پرنده

هیجانهای مبهم و گاه تلخی

همچون دست برای بستن یک پنجره هستی

گاهی دور دوری از من

گاه آنقدر نزدیکی که می ترسم از گذر عابران

هستی مثل ثانیه های ساعت

 

تردید من از تکرار در زدن

در باز و من ایستاده ام

سرک نمی کشی

مرا به خیالی بلند می کشی

نه نمی شود نه بوسه های من

نه هیچ چیز از تو نیست

تو حبابی خالی

میان آب

حوضی پر از شاخ و برگ

نه هنوز می ترسد این نقطه ها از پایان

من سنگ ریزه هایی که باید غرق شوند

سایه ی تو عمیق است

و من هنوز به کودکی می مانم که از آب می ترسد

   6/1/1387

 

 

تو حاصل دست رنجی

آهای پیچ و خمهای افتاده بر این دشت

مسیر انحراف یافته رود

شکست طبقات اسطوره یی ات تبریک

 

می لرزید وقتی می خندید

لبانش

می پرید انگشت، دست و  رنگ

وقتی که خدا خلق می کرد دیگری

اثری از تو است

روی تن پوسیده شهر

شیارهای تن این مسجد و آن کلیسای خسته، با خمیازه های بلند

هنوز با یاد بوی تن تو جاری است

 

دیار دیار تو نیست و زمین زمان دیگری است

تماس تلخ باران و بوی تن قیر

اینها نشانه های این شاخه های نورسیده است درخت پیر

درزهای افتاده به اندامت تبریک

 

دیروز استخوانهای تنت نقش تن دیوار

آویزان

و زنبورکان مهاجر مهمان

تو را خسته می کشید مسافر

و بعد شانه هایش آه شانه هایش

که این مسیر چقدر تکراری شده است

مسافر بکش دستهایش را بیرون

کوچه منتظر است

کوچه اهلی است

کوچه هنوز با صدای تو  

آهای اطرافی کفشهایت را بپوش

مسافران تازه نفس پیاده اند

مغرور

و هوایی که بعد از کشف اکسیژن آلوده شده است

به تو هیچ کس مثل خودت نرسید

رود قدیمی

 

پر پرواز پرنده سخت شد

از جنس همین کوههای غریب

تمسخری شد برای کودکان شهر

با گودیهای آبی ،زرد ،سرخ و گاهی هم سفید

این بار پرنده مهاجر نشد

وطن گم شد در بین لایه های ضخیم سیم

 

گم شده ی ما میان خشتهای تن توست

رگ هایی اهلی و اطرافی آغشته به بوی عرق

گم شده ی ما دستهای تو است

کفشهای تو

مسیری که هر روز امتداد داشت

از میان کوچه باغها

کنار جوی آب

...

         26/12/86

 

+ نوشته شده در  2008/3/31ساعت 7 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

از زندگی یک پیاله دو تا چشم و خدایی که نیست اینجا

سنگی که افتاده است به کناری

 دور از ساحل یک دشت

بگذار که بگذرد این زمان برای ستاره

آه! که شب هم تنهاست

شب شرر ریز، تب دار و عجیب درگیر و دار است امشب

درخت ، پنجره  و تسبیح قسم به تمام بتهای جهان که مرده حال است

تنم  پر درد و جهان آشفته حال

 بگذریم که شاعر ما هم خواب است امشب

دل با آهنگ یک صدا آشنا

مرده است تار به خدا

صدایی نیست تو را ، مرا

بیا امشب بی صدا به بالین شویم به خدا

دردم در سر است نه از شراب

که این زمان لحظه مست است نه دل،اینجا

بخواب ستاره! زمان به لنگر شده است

 تا تر شود

تر نمی شود

 مست نمی شود

 تنها منگ، گرد خود سنگ می شود

این می گذرد آن نمی شود

کی آن می شود و این نمی شود

بخواب مرد ساده ی این شهر

روستای ما دور است شهر نمی شود

 

شب هنگام

هنگامه ات تبریک، گلوی خراشیده شهر

شهر خواب است آهسته مستی کن

به سراغ تو خواهد آمد این مکتوب های شبانه

بنویس که هستی و مست نیستی

جرمت را بنویس

...

بنویس

شب هنگام به سراغ شمع رفتن گناه است؟!

...

قرن بیست و یک

مسیر با دستهای آویزان مزین است

بپرس جایی برای من هم هست

...

  15/12/1386 سید نادر

 

 

 

جیک

    جیک

         جیک

                 ...

آبشار به شاخه های درخت می پیچد

پیامبرانی که هرگز صدای خود را نشنیده اند

این پرنده ها که پشت پنجره نشسته اند از اهالی همین شهرند؟

 

18/12/1386 سید نادر کابل

 

 

این تازه آمده به شهر

صدای قرنها سکوت لنگه کفشی است

خاک خورده در حنجره زمان

بالای تکه چوبی از اهالی سرزمین آفتاب و دشت های مست

نزدیک چهار ستون افتاده پیکر ابراهیم

 

این تازه وارد رودی است

از دیار قدیم

پیر به شکل یک نسیم بازمانده در حرا

قفسی کنج نشین و دلتنگ یک پرواز ناقص

از تو دور افتاده است رد پای هوش و هوس های زمین

دچار یک مسیر با دردی عمیق از اشتیاق گل و خار

 

این تازه وارد شکاف های عریض جغرافیای تن ایوب

می شرمد و به زمین نماد چشمهای تکه ابری خسته است

دردهای این وصله و پینه و چند قرن فاصله را چه کسی فریاد می زند؟

عریان تن و پوشیده سر

از شرم صدای پوشیده و خاکستر نشین

چه کسی می شنود صدای این تازه مبعوث شده را

 

این تازه وارد چشمهای تو است دچار فرسودگی

پراکنده و وسیع چون جنگلی دور افتاده از قرنها

نگاههای کنجکاو اول فصل

ببوس دانه های ترش لبانش را

شاید این تازه وارد همان ورق های دور افتاده است

خیس یک باران

 

شرمیده است در این لایه های زمان

پیچیده است  در این توده های سنگین زمان

خمیده روبروی تو ایستاده این درخت

به همین بهانه قبول کن دستهایش را

فصل

فصل

فصل

.....

18/12/1386 سید نادر

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/3/8ساعت 6 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

گاهی چیزی که می شنوی و یا می بینی و با شنیده ها و تعریف و تمجیدها مقایسه می شود دچار تردید و شکی شگرف می شوی و با خود تکرار می کنی چه بلایی قرار است بر سر جامعه بشری بیاید، نتیجه این همه مغایرت یا تضاد در عمل و زبان یا گفتار روزمره چیست و بعد جوابی پیدا نمی کنی.

چند سال قبل تعدادی از اهالی این کشور که تا به دیروز با دموکراسی و تمام دستاوردهای آن در جهان به صورت جاهلانه و غیرآگاهانه مخالفت می کردند با دیدن بوجی های پر از پیسه این دموکراسی و موقعیت های پر منفعت آن زود و سریع تر از هر کسی آنها دموکرات شدند و نتیجه آن را هم زود برداشت کردند و تعدادی از همین اهالی به ارگانهای دولتی و یا به حکومت در قالب پارلمان یا غیره پیوستند بدون آنکه حتی بدانند در کشورهای توسعه یافته چه عواملی باعث شکل گیری این نهادها شده .

شب قبل شنیدم در ولایت سرپل فرزند یکی از اعضای پارلمان که از اهالی بومی آن است با فراهم کردن زمینه مناسب به دختری از همین ولایت و از مردمی که سبب آمدن ایشان به پارلمان بودند تجاوز جنسی نموده و بعد از اینکه خانواده دختر به محکمه و رسانه ها مراجعه کردند این آقازاده دستگیر شده و به زندان افتاده اما فامیل دختر نگران این موضوع بود که پسرک آزاد شده و یا خواهد شد چون آنها بعد از اتفاقات اخیر در کشور و بی تفاوتی دولت مردان در این زمینه به دلیل اشتغال به اعمال دیگر که ممکن است  برای آنها نفع شخصی داشته باشد، بی اعتماد شده اند و این برای یک نظام مرگ است که شهروندانش به این نتیجه برسند و باورمند شوند که دولت عقیم است از اینکه به مشکلات آنها رسیدگی کند. حال بعد از این حادثه و انعکاس آن از رسانه در سرتاسر کشور باید منتظر بود و دید این محاکمی که شخصی را به دلیل توهین به اسلام یا قرآن به اعدام محکوم کرد در مورد این دختر که تمام زندگی خود را از بین رفته می داند و جامعه یی که معلوم نیست تا چه اندازه او را همراهی می کنند

چه خواهد شد.

کسانی که در اطراف من در اداره هستند می گویند این دولت که به جنایات جمعه خان همدرد رسیدگی نکرد بلکه کوشید تا جایی بهتر برای او فراهم کند پس در مورد او هم کاری نخواهد کرد و به دلیل سرمایه دار بودن حاجی پاینده که حاجی هم است(شاید اداره حج و اوقات از او حمایت کند) او با ابزاری که در دست خود دارد به جای اینکه به این مشکل مردمی رسیدگی کند که او را انتحاب کرده اند در تلاش است تا فرزندش را به دلایلی اسلامی و شرعی تبرئه کند و دخترک بیچاره که فامیلش و اطرافیانش این هدیه را نصیب نماینده شهرشان کرده اند مات و گیج به دور خود می چرخند و به خود می پیچند و زار می زند و داد تا شاید کسی شبیه دولت به دادشان رسیدگی کند.  به آقای کرزی توصیه می کنیم این موضوع لااقل بوی قومی و سمتی داده و به همین دلیل هم که شده داد دخترک را بشنوند و توصیه کند تا سارنوال عزیز کشور به دلایلی چون بودن از اهالی شمال و بودن در پارلمانی که موی روی بینی شده اند حکمی صادر کنند و خیر است به رسانه اینطور انعکاس دهند که آنها حامی شهروندان خود در گوشه یی از این وطن هستند و با این کار پرچم بی کفایتی نمایندگان را بالا ببرند و درد ایجاد شده را التیام دهند.

اصلا می خواهیم بدانیم چرا و به چه دلیلی این پدر به خود اجازه می دهد تا اسلام را مثل دهها گروه دیگر در کشور ابزاری برای پیشبرد نیات شوم خود نمایند و حتی از خود هم (حاجی است ایشان)خجالت نکشد. یکی از اطرافیانم می گوید اگر به جای ایشان می بود قبل از اینکه رسانه ها یا محکمه به سراغ جریان میل پیدا کنند باید در حضور مردم حاضر می شد و با رضایت خاطر فرزند جانی خویش را به قانون می سپرد و خود می خواست تا زودتر حکم در موردش جاری شود و تا به این اندازه آلوده نمی شد.

انسان آنقدر از خود دور شده است که هیچ چیز و هیچ کس را به غیر منافع ترجیح نمی دهد و در حقیقت مرگ انسان در همین یک نکته است که فراموش کند انسان است و موجودی متعالی و جای رشک موجودات دیگر. نه! نه! انسان این همه نیست و انسان موجود است پراکنده و گم شده در هر چیزی به غیر خویش.

نمی دانم چرا به این اینجا رسیدیم اصل این است که مردم باید دقیق شوند و فرق بین کسانی را که به آنها چند افغانی برای رای گرفتن می داد تا با آن بیچاره یی که فقط خودش بود و وجدان بیدارش. تلاش کنیم بفهمیم چه کسانی مسلمان هستند و چه کسانی نان به نرخ روز خور (گاهی دموکرات، گاهی اسلامگرا، گاهی طالب افراطی، گاهی مجاهد، گاهی هم درباری و در هنگام پیری خداپرست افراطی که شاید که از اطرافیانش می خواهد مثل او باشند (وای این همه می تواند یک انسان باشد )). من می شناسم کسی را که هنوز وفادار به دستگاه فکری حفیظ الله امین است و چاشتها به نماز جماعت از همه زودتر می رود و زمان طالبان او هم بوده و حال اگر برایش شرایط مهیا شود یک لیبرال تمام عیار خواهد شد، چه بلای بر سر ما آمده که تا این اندازه دچار تزلزل شخصیت هستیم و ایدئولوژی برایمان مرده است (شاید به دلیل دوام نکردن تمام اینها حتی به اندازه یک نسل باشد).شاید راهی است برای زنده ماندن و تلاش برای همان اصل تنازع نسل و بقاء به هر شرطی و این امر شاید باید یکی از فاکتورهای انسان شود و با این وجود اشرف مخلوقات بودن را فراموش باید کرد و به همین کم رضایت داشت. بگذاریم تعدادی انگشت شمار همان موجود متعادی که وجودشان دمیده شده از روح بیکران اللهی است،باشند و ما روزی با ذره بین بپالیمشان و هراسی نباشد از این پدیده .

+ نوشته شده در  2008/3/3ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

هر روز وقتی به کلبه می رسید خسته  و بی رمق تر از قبل (حتی یک ثانیه قبل) وارد می شد هیچ چیز و هیچ کس نبود که او را دلداری بدهد و یا بپرسد چطوری و حالت چه رقم است؟ و او در پاسخ جواب می داد خوبم و کمی درد دارم .

 نمی دانم چرا دراین روزها سردرد دارم و وقتی شروع به کار می کنم دلهره تنهام نمی گذارد از اینکه خدای ناخواسته غروب مثل همیشه وقتی وارد کلبه می شوم او را نبینم. عادت به هر چیزی امکان دارد مخصوصا اگر از جنس خودت و قادر به گپ زدن  باشه .

غروب وقتی برمی گشت به همین امید می آمد.مدتی بود او این امید را هم نداشت و غروب ها دیر،پراکنده و گرفته به خانه می آمد. دلش نمی خواست وارد کلبه تاریک شود، دیوار، سقف، چوکی، تخت، تاقچه ها ،شمعدانی و گلدان تکراری شده بود و نمی خواست با آنها خودش را مشغول کند. همین چند روز قبل بود که او پس از یک روز کاری به اتاق آمد و دید که او نیست . اثری هم از او نبود تلاش کرد پیداش کند ، به جنگل باز پس رفت تا شاید در ادامه ردپای خودش اثری پیدا کند. با خود تکرار می کرد :حتما دلش برای من تنگ شده بوده و این امر او را مجبور ساخته تا از پی من برآید. وقتی به درخت کهن و پیر نزدیک شد با خود گقت : نه ! چرا در روزهای قبل وقتی دیر می آمدم از کلبه بیرون نمی شد یا اصلا من که باید در راه می دیدمش ، او به غیر از آثار ردپای من راهی را بلد نبود خودش بارها گقته بود نگران است روزی که اثری از ردپای نباشد و او هم دلتنگ شود.

چند شب قبل وقتی به او گفته بود اگر روزی هنگام غروب بر نگردد چه خواهد کرد. مدتی سکوت کرده و با آهی از ته دل جواب داده بود: هیچ! آنقدر می نشینم تا برگردی. پرسید اگر نیامدم چه؟ ... ها...اوف... و چند صدای دیگر را نیز بر لب کشید و گفت : اصلا تو چرا نباید بیایی ؟

فرض کن همین ... هر چیزی ممکنه، انسان هستم و شاید ....

ببین هرچه می خواهی بکن اما مرا در این درندشت تنها نگذار پیدا کردن یکی به مانند تو سخت است و سالها وقت می برد. این جمله را با ترس و لرز ادا کرد و هردو به سکوت فرو رفتند.

نه اینجا هم نیست شاید از من دلخور شده و بالای درخت ...

وقتی این فکر از ذهنش عبور کرد تصمیم گرفت به سرعت خود را به بالای درخت برساند آخه هر وقت دلش می گرفت به بالای درخت می رفت . ارتفاع او را هم آرام می کرد و تا ساعتی بی غم و سبک مثل نسیم ارتفاع درختان فقط به آسمان و ستاره هایش فکر می کرد. او بارها پرسیده بود چرا درخت و چرا ارتفاع؟ او همیشه می گفت درخت و ارتفاع دو دوست جدا ناشدنی و ماندگارهستند و هر یک بدون دیگری نه درخت است و یا نه ارتفاع. نمی خواست بیشتر از این فکر کند و به سرعت بالای درخت شد.  ازاین بالا اطراف به خوبی دیده می شد اما اثری از ارتفاع نبود بوی ارتفاع به مشامش نمی رسید پراکنده بود به تعداد مولکولهای جهان گسترده تر شد و بازگشت به حالت اولی برایش خیلی سخت شده بود، اگر از او می خواستند که تا تمام این ارتفاع را حمل کند شاید آسانتر و سهل به نظرش می آمد.

نه !خدایا او را چه شده است؟

بارها این جمله را تکرار کرد اما دلش آرام نگرفت ، خدا بدون او نمی توانست آرام کننده باشد اگر چه در ارتفاع باشد و نسیم بوزد. با خود می گفت که شاید یاد موجودی والا در ارتفاع آرامش کند اما وقتی به درون سر خم می کرد چیزی نصیبش نمی شد.

 نه! نه! این جمله را بار بار بر لب می آورد.

با این حرفها و دلداری دادن ها خلاصی نداشت.  پیاده روی مورچه ها در درون کاسه سرش او را آزار می داد گاهی تب می کرد و وزیدن نسیم هم چاره ی این تکرار نبود.

از بالای درخت خیزی زد و راه برگشت را در نظر گرفت. دراطراف درخت باد می وزید و توهم سنگین را بر شانه های آن تحمیل می کرد، گویی روح درخت در جان او رسوخ کرده بود و نمی گذاشت تا راحت یاشد مثل او پریشان برگهای زرد خود بود و نمی توانست به چیزی به غیر از آن فکر کند. راه بوی علوفه های پیر شده را می داد و خاطرش را می آزرد همه چیز در نظرش کهنه و پیر می آمد و وقتی صورتش را برای لحظه یی به عقب بر گرداند ذهنش آلوده شد به خاطرات گذشته .

کمی آهسته خواهشمندم آهسته نمی بینی پاهایم خسته شده و توان همراهی تو را ندارد و شاید من بمانم ، تو همین را می خواهی بدون من هم به تو خوش خواهد گذشت. باور کن بالا رفتن درخت کار راحتی نیست و ممکن بدون همکاری من تنها بمانی.

وقتی یادش می آمد تردیدهای او رابرای اینکه ثابت کند بدون او تنها خواهد ماند و تبسمهای شیرینش که باعث شادی قلبش می شد دلش می گرفت و می خواست داد بزند تا کمی نفسهای حبس شده را از سینه رها کند، نفسهای متراکم شده در سینه اش او را آزار می داد و مجبور می کرد تا بلند بلند و وسیع نفس بکشد. این امرهم شیرین بود که در رگهایش حس می کرد و هم تلخ که روی لبش نشسته بود و طعم خوبی نداشت.

هر چه به کلبه نزدیک می شد بیشتر به او احساس نیاز می کرد و این احساس دروغ نبود و یا اینکه ساختگی، بلکه از درون احساس می کرد که چیزی او را به سوی خود می کشد اما اثری از او در این اطراف نیست. با خودش تکرار می کرد یعنی چه که باید همه جا باشد و حال اگر وارد کلبه شوم چوکی اش خالی است و نیست تا با تکان دادن چوکی به خوابش ببرم و درست در مقابلم به خواب برود و من ساعتها بدون کدام مانعی به چهره اش خیره شوم . او پلک نمی زند و من آسوده خاطر می بویمش و شاید آن وقت شمارش نفسم به حالت اول و نرمال خود برگردد و من هم برای لحظه ایی از خواب او استفاده کرده به خواب بروم و ساعتها بی خوابی را جبران کنم. وقتی با خودش فکر می کرد که با باز شدن در کلبه ممکن است همه ی این افکار بیهوده باشند و این آرامش لحظه یی رخت بربندد قلبش به شدت می تپید، او خواست تا مثل او وقتی که تنگی نفس آزارش می داد دست روی قلبش بگذارد و مانعی شود برای پرش سینه اش ، اما نه این چاره ی کار نبود و باید در را باز کند و منتظر باشد تا او را ببیند بعد از ساعتهای پریشانی بسیار.

در را باز کرد به چهار سوی کلبه نگاه کرد و چوکی را هم دید. بازم مثل همیشه هیچ کس نبود.

باید آهسته آهسته به این وضعیت عادت می کرد و جستجوی هر روزه فایده یی نداشت،فقط کمی خسته می شد . رفت و روی چوکی تن خود را رها کرد و برای دقایقی به خواب رفت.

هر چه فکر کرد که شاید اثری از او را در اتاق داشته باشد یادش نیامد پس به سراغ وسایلی رفت که زیاد در دسترس نیست و زیاد هم در روزمرگی به کار نمی آید. به دقت می پالید و تک تک آنچه بود را بازرسی می کرد تا مبادا اثری یا چیزی مربوط به او را به راحتی تیر نکند. در بین دست نوشته های خود شاید می خواست چیزی پیدا کند و به دقت تمام صفحات دفترچه ی خاطرات را از زیر ذره بین می گذراند.

ها در این صفحه به جزء یادداشتهای من کسی دیگر چیزی نوشته نه !نه! این نمی تواند باشد به نظر می آید نام خود من باشد.

 30/11/1386

+ نوشته شده در  2008/2/23ساعت 4 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

آقای رفیع جنید قرار است برای نمی داند چقدر زمان، به کشور آمریکا مهاجر شود(20/2/2008). به قول سید ضیاء قاسمی او مهاجر بوده(در ایران) وقتی باز می گردد باز به سرزمینی غریب،غریب می شود و حال باز می خواهد به سرزمینی که جغرافیاش بیگانه خوانده می شود برود.در مراسم خداحافظی شان که از طرف عادله محسنی ترتیب و هماهنگی شده بود دوستان هر کس چیزی گفت به دلیل تقاضای استاد جنید و اکثریت چیزی را که می خواستند گفته نتوانستند شاید فکر می کردند جای مناسب نباشد و یا ....

حقیقتش با جنید اصلا نشده بود چند دقیقه به گفتگو بنشینم همین باعث می شد تا صحبتهای ایشان را پیرامون رفتنش درک نکنم و ب