به ارتفاع 200 تا 300 متر از سطح دامنه کوه اتاقی را ساخته بودند فقط برای این خاطر که ممکن است کس یا کسانی اتفاقی یا از روی عمد مهمان آنها شوند و اهالی این ده کوچک جواب نه برای بود و باش آنها نداشته باشند. بله فقط به همين دليل دختران آفتاب ندیده ( به ندرت دیده) مجبورند نان چندین انسان مفت خور را جور کنند و عرقهاشان برای کسانی ریخته می شود که حتی یک بار هم نمی توانند ببیندش. دختران اين چند قريه به دليل پراكنده گي خانه از هم دورند و اين دوري گاهي به ماهها مي انجامد و اگر كمي بزرگ شوند شايد به سالها كشيده شود و آنها محرومند از بودن در بين دختراني از جنسيت خود ، شايد به دليل لينكه نبايد مردي آنها را ببيند. آخ!كه اين مردها چقدر بدند كه مي گذارند زيبايي شان پنهان بماند فقط به دليل اينكه مردهاي ديگر نبايد او را ببيند و در وقت خواستگاري هم زود از اين به خانه ديگري فرستاده مي شوند تا مبادا فاميل شان را بدنام كنند و اين ترديدهاي كشنده ادامه دارند تا وقتي به راستي بميرند و زير خربارها خاك بروند و آن زمان مردها نفسي راحت مي كشند و بين خود مي گويند كه چقدر پاك بود و حتي براي يك دفعه ما نديديمش و خوب مرد با آبرو مرد و به همين سادگي براي يك انسان زندگي پايان مي يابد و من فكر مي كنم كه براي او جهان به پايان خود مي رسد بعد از او هر اتفاقي كه بيفتد او نيست و البته در دوران زندگي هم نبوده و حتي نمي دانست زمين همين چند خانه نيست آخه او تصويري نديده بود نه نه او هيچ نمي دانست حتي از حركت زمين به دور خودش هم بي خبر بود و شايد به او گفته بودند كه زمين روز شاخ گاو است و همين. زندگي براي اين دختران زيبا به همين سادگي شروع مي شود و به راحتي خوردن يك پياله آب پايان مي يابد. غم انگيز خواهد بود اگر بدانيد كه براي آمدن اختياري نداشتند و براي رفتن هم. مثل همان ماشين برنامه ريزي شده در كشورهاي مدرن كار مي كنند و كار مي كنند و گاهي مثل ديگر اهالي زمين مي خوابند از سر اجبار، گاهي نيازهاي جنسي مردها را ارضاء مي كنند، گاهي هم عبادت مي كنند و عبادت شان را شايد تا به حال كمتر كسي به غير از اعضاء فاميلشان ديده باشد، گاهي مي خورند و مي پوشند و همه اينها عادت شده و چيزي به نام رفاء برايشان بيگانه است استراحتاشان تفريح نيست بخشي از همان برنامه زندگي شان است به دليل تاريك شدن هوا و اينكه در تاريكي كاري نمي توان كرد. چيزي به نام كوچه نيست و بايد از ميان حياط خلوت ديگري گذشت و آن هم در شرايطي كه مردي نباشد. زودتر از همه بيدار مي شوند و زود شير گاو، گوسفند و يا بز را مي دوشند، گرم مي كنند و براي نان صبح آماده مي كنند و يا براي ديگر چيزهايي كه از شير مي گيرند(ماست،مسكه، قروت ، قيماق و ...). بعضي هاشان به سر زمين مي روند كه براي حيوانات علف تهيه كنند و بر دوش بگذارند و بياورند و اگر بي كار ماندن بايد چيزي براي خانه جور كنند( دسترخان، گليم، فرش ،سبد و ...) لباس ها را بايد بشويد و يا بدوزد،بچه ها را تميز بكنند ، براي چند وعده نان جور كنند ، اطراف را جارو كنند و صدها كار ديگر. شب هم حسته و كوبيده بخوابند براي اينكه فردايي هم در كار است و زندگي به همين روال جريان دارد.
اتاق در این ارتفاع اشتیاقی عجیب را برای ایستادن کنار کلکینهای چوبیش ایجاد می کرد، مناظر درون آن آنقدر زیباست که گاهی خود را در ارتفاع و معلق احساس می کردی و گاهی به شدت می ترسیدی تا مبادا از این ارتفاع سقوط کنی. کنار هر کلکین شمعی است تا خدای نکرده در شب ارتفاع را فراموش نکنی، شبها آنقدر تاریک اند که گاهی هیچ نیست و ترس انسان را در آغوش می گیرد که مبادا گم شده باشیم یا اینکه ممکن این شب با این عظمت به طلوع نکشد. مردم این ده خانه هاشان شاید به همین دلیل دیوار ندارد و همه در حیاط خلوتی مشترک هستند و شبها که تنها فرصت برای کار نکردن است گرد هم جمع می شوند و تا می توانند قصه می کنند و حتی به امور روزانه دولتی در پایتخت هم می اندیشند و با جرات می گویند که اگر دولت مرد بودند در این شرایط چه ها می کردند و با این بحثها هم مدتی از شب را سپری می کنند و هم راهکاری برای عقده گوشایی می یابند و صدای گله مندی خود را می گشایند که چرا در هر مرحله از تاریخ اشتباهی از طرف آنها صورت گرفته و ابزاری شده اند در دست بعضی شخصیتهای دولتی یا غیر آن و حال از انهمه تلاش هیچ نمانده مگر اینکه چند چوپان و دهها زراعت کارشان کشته شدند. اتاق خوب ساخته شده و از سه طرف بادی خنک مي وزيد و بوی درختهای پایین دره به مشام می رسيد ،خوشایند و شیرین است. ساعتي كنار كلكين نشستم تا شايد احساس كنم عمق اين ارتفاع را كه در اولين مرحله فقط ترس بود كه مرا از كنارش دور مي كرد و اما بعد از چند دقيقه من تركيبي از تصوير شده بودم و احساسي همراه بودن با عناصر ديگر را داشتم . هيجاني دارد كه اگر فكر كني براي دقايقي از خودشان هستي و مي تواني نترسي و تك تك شاخه هاي بلند را در دست بگيري و مثل خوشه هاي گندم دستي بكشي و حسي شبيه برگ را داشته باشي. نمي دانم دقيقآ كي از خواب بيدار شدم صبح بود و هوا مسلط بر تمام دره، تا بيكران هر چه را مي ديدم پوشيده شده بود و دلم گرفت آخه نمي توانستم غرور ديروز اين دستهاي بلند ببينم و گويي همه چيز خواب بود و خيالي زودگذر و خال هيچ نبود. اهالي مي گفتند:"اين كوههاي بلند همان كودكان مهربان ديروز بعضي اوقات زود قار مي شوند و در آغوش سرد ابرهاي منسجم فرو مي روند و گاهي تا ماهها ما اثري از ستاره و آفتاب نداريم و من نمي توانم باور كنم از همين چند دقيقه قبل دلم گرقته بود چه برسد براي چند ماه، نه! نمي توانستم باوركنم كه اينها گاهي براي چند ماه آفتاب ندارند ، گاهي هم اين ابرهاي كهنه كار آنقدر مي گريند تا قطره قطره سيلي تشكيل شود و تمام هر آنچه در راه است را با خود ببرد. زمين در اين جغرافيا به معناي قسمتي كه از خاك تشكيل شده بسيار كم است و اهالي آن اگر چيزي بكارند فقط به سال اول اميدوارند و مساحت آن هم آنقدر كم است كه نمي توان از آن محصول درست به دست آورد اما با تمام اينها مردم اميداورم به زندگي و تمام سال را تلاش مي كنند. هر چيزي در اينجا به سختي به دست مي آيد و به همين دليل مردم شكرگزارند. عجيبند و سرسخت و از زندگي انتظاراتشان كم است(نمي دانم چرا گاهي به انسان بودن آنها شك مي كنم شايد به دليل اين باشد كه آنها در اين جغرافيا به دنيا مي آيند و قصه به دنيا آمدنشان هم پيچيده است و مرموز و در همان جا به راحتي مي ميرند و جهان را با تمام اين پيشرفت و ترقي اش به راحتي ترك مي كنند، بله اين موضوع براي من سخت است يا براي دوستانم كه از زندگي خيلي بيشتر مي خواهيم و هميشه به نوعي از جغرافيا بدهكار و عصبي هستيم و اين كه چرا در اين نقطه و صدها چراي ديگر كه به جزء سكوت و از بين بردن انرژي ما نتيجه يي ديگر ندارد.) آنقدر اين انتظارات كم است كه اصلا با عقلانيت قرن من و نسل من خوانش ندارد. از زندگي با تمام پيچيده گي اش فقط چند درخت، رود،انواع حيوانات باركش و گوشتي(معمولا شير هم دارند)، اتاق كوچك و معمولا تنگ و تاريك، خيمه،سه و چهار زير انداز و .... وقتي مجبور شدم براي 12 تا 13 ساعت پياده روي كنم دليل لاغر بودن اهالي اين دره را فهميدم (در مركز افغانستان بيشتر مردم روستا نشين در اين گونه دره ها زندگي مي كنند و از اين دره ها به صدها تاي ديگر هم وجود دارد و در دوران جهاد اين دره ها پناگاه مرداني بوده اند كه در هر صورت با سرنوشت شان بازي شد و اين پروسه هنوز دوام دارد و شايد باز همان قصه دينداري و ساده بودن آنهاست كه پيچيده گي هاي انسان را فقط مثل خود مي دانند و نه بيشتر و هميشه به خاطر ديگران به هر بهانه يي كشته شده اند و حال كه بازماندگانشان اسير فقر و ناداري هستند خبري از سردمداران جهاد نيست و به نوعي دچار يك زندگي فلاكت بار اجباري به انتخاب خود شده اند و راهي ديگر برايشان وجود ندارد و به نوعي تسليم سرنوشت شده اند.) پياده روي هاي هر روزه گوشتي بر استخوانشان نمانده .
نمي دانيد با چه حسرتي خاطرات دوران جنگ را روايت مي كردند و من هم مي شنيدم و واكنشي نشان نمي دادم .تاريخ از نگاه نزديكترين اشخاص به شكل يك مستند روايت مي شد و كاش مي شد تاريخ همين بود نه پراكنده هايي كه ما در توصيف كس يا كساني مي سازيم يه دلايل علايق قومي،زباني يا ده ها نكته ديگر كه نمي توان واقعيت را نوشت. من به درستي نادرست بودن قسمت بيشتر تاريخ در افغانستان را لمس كردم چرا كه مردم چشم داشتهاي خودشان را روايت مي كردند و تو را دچار ترديدي عجيب رد مقايسه با متن تاريخ مي كرد و به درستي نمي توانستي تجزيه و تحليل كني. به راستي كه اين مردم صبورند و در مقابل انسانهاي كه تا به دبروز صدها جوانشان را كشته بودند شكيبايي عجيب داشتند(البته شايد به دليل اين بود كه نمي توانستند و باز قدرت را در دست همان ها مي ديدند) و وقتي بيشتر پيش مي رفتيم و مسايل ريزتر مي شد به ناگاه خودشان را به نوعي كه قابل لمس بود سانسور مي كردند و باز كوچه را پيچيده مي كردند. واي ! كه اين مردم چه روزهايي را سپري كرده اند در كنار دوست داشتني ترين انسانهاي عصر خود بوده اند و اما امروز دچار ترديدي شگرف و شكي به بزرگي همه تاريخ هستند و خود اعتراف به دقيق نبودن برخوردشان در چند دهه قبل هستند.
يكي از اهالي تعريف كرد كه در جريان جنگهاي بعد از خروج نيروهاي روس دو قومندان دوست بين خود برخوردي داشتند كه بيشتر از 200 جوان آنها كشته شده و من نمي دانستم چه كساني را بايد مقصر دانست آنهايي را كه از سادگي اين مردم استفاده ابزاري و شخصي كردند و يا اينكه ايدئولوژي را قرباني قوم و مسايل مربوط به آن. هر چه بود ما امروز بايد بيشتر به روايتهاي مردم رجوع كنيم نه به بنگاه هاي تاريخ ساز و قهرمان پرور كه به دليل داستن بودجه هاي انبوه به سادگي اين كار را پيش مي برند. تا به حال دقت كرده ايد كه چرا ايدئولوژي هاي بزرگ نمي تواند براي چند سالي در جغرافياي ما دوام بياورد. من فكر مي كنم كه از هر جهان بيني فقط چند بخش، كه آن هم زود تعبير شده و تفسير و برخورد با آن، آني بوده و از روي احساس، وارد كشور شده و آوردگان آن قشر هميشه نزديك به توده ها را به ديده تحقير نگاه كرده اند و نه چيزي ديگر(مخصوصا اهالي مناطقي را براي شما تصوير كردم كه تا چه اندازه به يك تعداد اندك اعتماد دارند و تا چه اندازه در مقابل آنها انعطاف به خرج مي دهند. اما من فكر مي كنم با به وجود آمدن پديده مهاجرت و برخورد عيني با اين مسايل بخشي از جامعه پراكنده ما تا اندازه ايي ثبات فكري يافته اند و ديگر انديشه يي را مگر به دلايل عقلاني انكار نمي كنند و بيشتر به خود و انديشه خود باورمندند و خبرهايي كه آنها براي اهالي داخل آورده اند مردم ديگر را نيز تا حدي قابل انعطاف كرده و شايد به راحتي ابزار اين و آن نشوند.) بايد مردم را با عمق جهان بيني هاي بزرگ آشنا كرد. هنوز در اين دره ها مردم به ملا امام مسجد، ريش سفيد، يك مرد و كلان فاميل ديدي الهي دارند و حتي گاهي آنقدر به آنها اعتماد دارند كه متن را ناديده گرفته و از ديني پيروي مي كنند كه اين بخش كوچك براي شان در طول زندگي شان براي آنها تعبير و تفسير مي كنند. مثلا ريش سفيد اين دره بيشتر از 10 زن داشت وليكن هيچ كس اين حق را به خود نمي داد تا دلايل آن را بداند و اينكه در درون فاميل ريش سفيد چه مي گذرد و حتي تا اندازه يي افتخار بود كه فلاني دختر خود را به اين ريش سفيد داده و حتي چيزي طلب نكرده و به نوعي بخشش داده و يا نذر كرده. كلان فاميل تصميم مي گيرد كه پسر و دختر ناديده با هم وصلت كنند و حتي گاهي تا شب اول زندگي همديگر را نمي بينند.اين همه قدرت را چه كسي به آنها داده، دين كه اين جواز را نمي دهد اما انسانهايي هستند كه با استفاه از اعتماد ديگران دست به تحريف مي زنند و چند نسل را دچار مشكلات مي كنند.
بگذريم زياد ارتباط به ويژگي هاي فيزيكي اين دره نداشت اما نمي توانستم به راحتي از كنارش بگذرم و به نوعي خواستيم واقع بين باشم و خيلي راحت با گذشته برخورد كنم و زياد به ساختهاي مقدس بعد از جنگ اعتماد نكنم. از گذشته تنها چيزي كه حقيقت محض است فقر باقي مانده از آن دوران است همين و بس.
جغرافياي منطقه پيچيده است و نمي توان درك درستي از جهت داشت مگر آنكه زياد به اين مناطق سفر كني و يا اينكه از ابزار سنجش جهت استفاده كنيم(GPS).دره هايي كه اصلا تمامي ندارد و انتهاي يكي در آغاز ديگر است. در مسير راه حركت آب حتمي است شايد كم باشد اما است. چون دره ها تنگ هستند و هر لحظه امكان ريزش سنگريزه هاي تخريب شده وجود دارد پس نمي توان يك راه دايمي را پيدا كرد و دايما راه تغيير مي كند و در قسمتهايي از مسير آب پلهاي كه نتيجه كار مردم و انكشاف دهات است را با خود داريم. ارتفاع دايمآ در حال تغيير است و اين تغيير ما را مي ترساند و گاهي دچار هيجان مي كرد. از بالا منظره دره هاي عميق ديدني است و بوييدني(حركت بوي درختهاي ارچه،بوته هاي علف و بعضي از بوته هاي گل وحشي به طرف بالا است.)، از بالا هر چه نگاه مي كردي بيشتر به عميق بودن دره اعتماد مي كردي پس نبايد زياد به عمق دره خيره مي شديم. اكثر خانه از جنس همين دره است و روي ارتفاع ساخته شده و تصويرساز خوبي است براي اول صبح. مردم اينجا براي خانه هاشان زياد كلكين درست نمي كنند شايد به دليل گرمي هوا باشد و شايد هم به همان دليلي كه در بالا اشاره كردم كه ناشي از تصميم گيريهاي يك نفر باشد. من تلاش كردم بفهمم كه چرا اين مردم خانه هاشان را بر روي دامنه هاي نزديك به دلتاهاي رسوبي آن مي سازند.چون من فكر مي كنم دوام اين خانه ها كم است و با زياد شدن مقدار بارندگي (باران يا برف) امكان لغزش يا آب برد وجود دارد و اين مسير كه در طي دوران طولاني زمين شناسي به وجود آمده بيشتر به ناوداني مي ماند كه بيشترين آب را قرار است از خود عبور دهد. شايد به اين دليل باشد كه آينده و آينده نگري براي شان بي مفهوم و گاهي خنده دار است. وقتي تلاش كردم تا قانع شان كنم كه جاي خوبي را انتخاب نكرده اند با خنده جواب دادند مگر چقدر قرار است زنده باشيم و زندگي كنيم. زندگي براي آنها آن مفهوم فلسفي خود را نداشت و ندارد، شايد حق داشتند به گپ هاي من صرف نگاه يك جوان خام را داشته باشند. البته مي خواهم موضوع ديگري را هم يادآوري كنم كه آنها فقط به گپ هاي من بي اعتنا بودند و به آن دو انجينر معدن كه از من بزرگتر بودند ديدي محترمانه تر داشتند و تا جايي با نظريات شان مخالفتي نداشتند و حتي مي پذيرفتند، اين موضوع به نظر من نتيجه همان مردسالاري محض در اين جاست كه حتي به كساني كه سن و سال كم تر دارند بي اعتماد و بي اعتنا هستند. تا حالا شنيديد كه همين مردم بارها تكرار كرده اند كه بايد گپ راست را از كودك شنيد اما چرا باز در حساس ترين موضوعات به آنها بي اعتمادند به راستي اين مردم پيچيده اند و تا جايي مرعوب و شكست خورده قدرت، كه نه كودكان آن را دارند و نه زنان، حالا اين قدرت ممكن است در طول زندگي شان خدا تعبير شده باشد و يا موجودي كه به نوعي با او در ارتباط نزديكتري هستند و فكر كردن براي آنها اهميتي بيشتر از فكر كردن براي رفع گرسنگي ،تشنگي يا رفع قرايض مردانه ندارد. نمي دانم چه بايد كرد كه اين افكار شكل يافته را از بين برد يا حداقل دچار ترديد كرد و اعتبار آن را از بين برد. البته وقتي از ولايت به طرف اين دره و انتهاي آن حركت مي كردي تفاوت را به راحتي مي ديدي و به توان كتاب ، رسانه هاي ارتباطي و يا مراكز آموزش سواد ابتدايي پي مي بردي. اما اين حركت كند است و اقتصاد تاثيرعمده در اين مسير دارد حالا اين اقتصاد مي تواند دولتي باشد يا از مردم خود اين جغرافيا.
مردم اين منتطقه دام دارند و زراعت زياد كار وقت گيري نيست چون زمين زراعتي خوب ندارند و تمركزشان بيشتر روي دامداري است و در اين روزها از همه بيشتر زير فشار بالا رفتن قيمتها هستند، از طرفي مجبورند كالاي مورد نياز خود (آرد،روغن و برنج) را از بازار بخرند و از طرفي كالاي خود را به دليل پايين شدن تقاضاي بازار و نياز به نقدينگي به بهاي كمتر بفروشند. خيلي غم انگيز است اگر بدانيم با چه زحمتي اين دام را مي پرورانند.
بعد از سفر به اطراف ولايت تخار 13/3/1387 سيد نادر